امتحان بود خویشتن با خویش
بین دولت مداری ودرویش
جبرها بس زیاد و دل ها ریش
سعی وکوشش همیشه بر بادند
پلک ها روی چشم افتادند
خشم بازو و چشم بی سیراب
زندگانی فقط میانه( ی) خواب
کوشش آن هاون است وضربه به آب
زندگی نعره های فریادند
پلک ها روی چشم افتادند
باز روز است وروزی است از نو
خرمن است دهر فصل فصل درو
دستها باز و پا قسم به مرو
روزی پوچ را به ما دادند
پلک ها روی چشم افتادند
بند آزادی است دور دو دست
بودنی خالی از هرآنچه که هست
جملاتی میان شعرم مست
بند بندم اسیر ِآزادند
پلکها روی چشم افتادند
ثروت است آن مقام وآن استاد
گفته بودند جهان بی نیاد!
زاده اند مادران بسی بهزاد
دهر پیر مردمی که نوزادند
پلکها روی چشم افتادند.
✍:نادر احدزاده
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی