خرید بک لینک
دلم لک زده لحظه ای خنده ای
رها کن مرا غم به یک لحظه ای
کشاندی دلم را عمقِ سقوط
کشاندی به این تنگنا عرصه ای

دل از جان خود دست خود را که شست
سر از خاطرات دل خود ،نخفت
شنیدم که آهی به آهِ دگر
پیام شکست مرا نیز گفت

از این پرسه های دل ناله خیز
از این برگ برگِ به بندِ ستیز
به تنگ آمد این جان،خود مرگ هم
ندارد زجسم وتن من گریز

به اوهام خوشبختیِ زندگی
به ایمان وانسان و بر بندگی
همه تن شدم فکرِفکر و خیال
رسیدم به قانون شرمندگی

به دنیا که دل را به قدر کلوخ
به قانون عقد و کتاب شیوخ
به دل که به دفتر شود مالِ کس
به آبیِ دوغ و به تلخیِ شوخ

صفایی مگر دارد این راز زیست؟
گر انسان ندارد خود عشق،کیست؟
از این دل به تن دادن و زیستن
مرام خود زندگی چیست چیست؟؟

برچسب: نویسنده: نیکی فراهانی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 4:23

صفحه بندی