پُر شدم از هجوم تنهایی
درفراسوی ختم پایانی
میروم تا به قله ی خورشید
در هوای شدید بارانی
اجتماع تمام بی تو شدن
درد را تا به استخوانم برد
من همانم که درد را.. فهمید
سیلی از دستِ بی کسی ها خورد
چه کنم انتهای یادت را
داغیِ یاد بی نهایت را
چه کنم از هجوم فریادِ
نا تمامیِ گفته هایت را
گفته بودی که اگر که بی تو شوم
لحظه ایی ...من همان زمان مُردم
رفته ایی تو ..وَ بی تو من شده ام
مرده من بوده ام وَ پی بُردم
گفته هایت به عمقِ سادگیم
رِخنه کرد و تمام مارا شُست
ساده بودم که بعد فهمیدم
ساد گی هرچه بود مارا کُشت
عشق در وصف ویاد هر شعری
گوشه ایی را به رسمِ دادِ قلم
می کِشد از تَصوری خالی
درک دیوار کاغذی که منم
گاه با خود چه گفته ها دارم
با منی که به روبروی من است
من نمیدانم اینکه با تو منم ؟
یا خود غم تمام جانِ تن است؟
دوست دارم که باز حرفم را
در سرآغاز عشق آویزم
دوست دارم که عشق آدم را
زودتر از همه بیاموزم
گاه با خویشتن گلاویزم
از تو میگویم واز این ماتم
از زمانهای رفتنت زان روز
از هجومِ غمت بر این عالَم
توکه رفتی دلم عجیب شکست
مثل شمشاد سبز ..اما پیر
مثل دیوانه ها شدم هر دَم
شدم از زندگانیم دلگیر
سنگ غم خورد بر در خانه
آه در پشت بام خانه نشست
هر غمی سینه را هدف بگرفت
هر سخن سنگ شد سَرم بشکست
شرم در انتهای کوچه نشست
بزم مهمانی سخن دارم
من اگر چه ز حسرتت دورم
حسرتی لای پیرهن دارم
تو چه بی استخاره میشکنی
هر دلی را که سخت پابند است
رسم و آئین عشقِ تو این است
یا چنین رسم... آبرومند است ؟
خانه بر دوشم وخیالت هست
بازهم شُکر یاد ونامت هست
گرچه نامی زمن نداری یاد
باز جانی ز استقامت هست
بیدِ مجنونِ روزگار توام
از صدای سکوت می لرزم
چشم در چشم جان این دل باش
تا ببینم چقدر می ارزم ؟
#نادر_احدزاده
fekrefekr@
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی