در نگاهی که چشمهای شما
دست دل را به سوی بازی بُرد
با تمام وجود دانستم
ریشه سبز غصه خواهد مُرد
حس نابی که عشق در دل من
میگشاید دریچهٔ خورشید
آه سردی که از تمامی تن
رخت خود بست تا نگاهت دید
مست یعنی حضور چشمانت
با نگاهی به سوی چشمانم
زل زدن تا نهایت خود عشق
مستی اصل هست در جانم
تیر مژگان واژهٔ چشمت
سفری را به جادهٔ بودن
پیش رویم نهاد وفهمیدم
زندگانیست ..عشق را دیدن
غنچهٔ باغ روی لبهایت
تا تکان میخورد ومی خندد
کل احساس قلب نا آرام
دل به دنیای عشق می بندد
رهبر جان وتن که فکرم بود
فکر میکرد خوب می فهمید
بعد دیدار چشمهای شما
تازه فهمید که ..نمی فهمید
تار مویت به قدر تاریخ است
در کتابی که ..زندگی کردم
حالِ آشفتگی موهایت
معجزه گشت و بندگی کردم
دستهایت به روی موهایت
صد هزاران هزار تعریف است
هرچه توصیف میکنم اما
مثل تاریخ ودست تحریف است
دستهایت مثال بارش برف
حسی از صد تواضع خالص
تک تک ناخنهای انگشتت
نعمتیست در جهان نا خالص
آه وقتی که ناب می خندی
قلب من در طلاتمست گویی
چون صداهای رعد و موج عظیم
هر دمی می کشاندم سویی
هر نگاهت در این غریب آباد
چون تهِ هر خیال می ماند
من زمینی به قدر وسعت عشق
هر نگاهِ تو دانه می کارد
مثل معبود قصه های کهن
مثل دریا و نور خورشیدی
مثل پائيز میشدم حتما
گر بهار دلم نمی دیدی
هر نگاهت شعور صد شعر است
صد غزل از کتاب مولاناست
مثل دیوان خواجه ی شیراز
انتهای حضورِ معناهاست.
#نادر_احدزاده
fekrefekr@
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی