یک لحظه یاد من باش در روزگارت ای دوست
تنهای ام مرا بس دیگر چه جای درد است
جان _باز گر مفید است در اختیارت ای دوست
در بی قراری تو دل را نمانده صبری
طرحی دگر بپوشان بر این قرارت ای دوست
سنگ صنم شدی تو بتخانه ای مزین
عصر حجر گذشت و ما جان نثارت ای دوست
عصیان سرکش من از فرط بت پرستی ست
ورنه همان ثوابی با اعتبارت ای دوست
شمع فلک شد این دل در روزگار چون شب
ته مانده ی تن از عشق از یادگارت ای دوست
من شهره در غریبی بیگانه در دیارم
مشهور دل شکستن_تو _در دیارت ای دوست
بازار مهرورزی جز با ریا نه ارزید
دنیا وکهنه بازار این است تجارت ای دوست
من یک اسیر دربند ،دربند گیسوانت
شأنی مرا همین بس هستم شکارت ای دوست
پشتی خمیده از درد ریشی سفید از غم
صد مرحبا براین عشق_ بر اقتدارت ای دوست.
#نادراحدزاده
@fekrefekr
برچسب: دوست,
نویسنده: نیکی فراهانی