مرا میخواهی
مرا دوست داری
اما جبر زمان
دستهایت را برای آغوش من می بندد
تورا میخوام
تورا دوست دارم
از هر جبری میگذرم برای آغوشت
اما
دستهای تو باز نمیشوند
در خود یخ میزنم
در خود میمیرم
در یخبندان جبر تو
از دل من
جوانه ای به نام تو
چشم به جهان می گشاید
جهان هم رنگ چشمانت سبز میشود
تو شاد میگردی
ومردن من بهانه خوشحالی ات میشود.
(نادراحدزاده)
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی