زندگی در همین حوالی بود
من خماریِ غصه ها بودم
بس بلند است شاخه مهرت
زیر مهرت تورا نمیدیدم
ناگهان خلسهٔ سکوت شکست
چشمهایت نگاه من ..حس کرد
مثل آن کیمیاگرِ معروف
زرگری با وجود این مس کرد
لحظه ای با نگاه چشمانت
قدر یک عمر مهربان گشتم
چون کبوتر در اوج خوشبختی
بین دنیا و آسمان گشتم
زل زدم تا به عمق چشمانت
شرم در لحظه ایی گریزان بود
لحظه ای..عمر من دگرگون شد
دشت بی بحره ام گل افشان بود
وقت خندیدنت دلم خندید
دیده ام اشک شوق می بارید
نبض احساس تندتر می زد
زندگی را قشنگ می فهمید
آ سمان صاف بود وماه نبود
ماه اصلی روبرویم بود
هرنگاهت مثال کهنه شراب
مانع حرفِ گفتگویم بود
تا زدی حرف آن صدای شما
رخنه کرد تا به استخوان تنم
با تمام وجود حس کردم
فرد خوشبخت روزگار منم
عید آمد در آخر اسفند
عید نوروز شد همه روزم
روزهای دگر ..زعید حتی
خوشتر از روزهای نوروزم.
#نادر_احدزاده
fekrefekr@
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی