اندیشه با شعر
پلک ها روی چشم افتادند
امتحان بود خویشتن با خویشبین دولت مداری ودرویشجبرها بس زیاد و دل ها ریشسعی وکوشش همیشه بر بادندپلک ها روی چشم افتادندخشم بازو و چشم بی سیرابزندگانی فقط میانه( ی) خوابکوشش آن هاون است وضربه به آبزندگی نعره های فریادندپلک ها روی چشم افتادندباز روز است وروزی است از نوخرمن است دهر فصل فصل درودستها باز و پا قسم به مروروزی پوچ را به ما دادندپلک ها روی چشم افتادندبند آزادی است دور دو دستبودنی خالی از هرآنچه که هستجملاتی میان شعرم مستبند بندم ا
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
اندیشه با شعر
آز قالر آه لی نفس لر کوچلر دردلی جانمنان
گنه گلدیم بو جهنم خانیایارب اوزون گوراوریم اوت توتوب هر لحظه یانان لحظه ده بیر لحظه سوزون گوراوزون آگه سن اورحدناوزون آگه سن حالمنانآز قالیر آه لی نفس لرکوچلر دردلی جانمنانسخلر سینه ده قلبیم اوچا بیلمیر بو قفسدنچرپنر سرچه اوری تک اوریم جان گدیر الدنالبیل قانماز اوشاق بوللی هوسدنال سالب کهنه دورا چارتاغینااچه گزی گویلی خوش اولسوناله بیل اوغری گلیبیوخدی بی شیجان آپاریتورباسی دولسونالبیل بیر آنانون تک اوغولیلاپدان اولوبچر
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
چه آسمان غریبی زمین پر حرفی کلام لال شده در گلوی هر صرفی جهان به کام کسی نیست توهم محض است کلام وآیت هر آیه ای ز خوشبختی ستاره نیمه شبی آمدو به خود برگشت وماه هاله ای از نور را بشارت داد کسی به معرفت ماه و آسمان نرسید همه زمین به زمین و همه زمان به زمان کنار فکری از افکار خویش فرسودند چنان که آتش اگر بوده اند در تاریخ نسیمی از خود گمراهی و بسی دودند زمین به خویش بسی مفتخر شده ست که آن زمینیان وبشر هیچ وقت نیاسودند خوشا به حال کسانی که در طریقت عشق به عمق
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
فال حافظ زدم و شکر به آن عاقبتم
دایما مست تو اما به ابد دربه درم
دل به دامان کمندت سرم از فکر تو خوش
مستی ات گفته چه حیف است که از سر بپرم
عارف آن است نگوید به درمان وبلا
((پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم))
نفس میکده عشق زیانش سود است
من به این عالم دلدادگی ام مفتخرم.
(✍:نادر احدزاده)
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
به یک نگاه ندیدم نگاهی از او را
به خوابم آمد و دل را به عشق راهی کرد
غلام معرفتش گشتم وبه خود غرید
ز کسر شان دلم ادعای شاهی کرد
به روز اول ماه قشنگ اشاره نمود
به زاد روز خودش اکتفای واهی کرد
تهی مرام نبوده است زمانه بد تا کرد
به امر_ عرض مرا خط به خط سیاهی کرد
نشسته بود به قلبم به احترام ادب
بلند شد زمن و(( عشق)) عذرخواهی کرد.
((✍نادر احدزاده))
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
مرا میخواهی
مرا دوست داری
اما جبر زمان
دستهایت را برای آغوش من می بندد
تورا میخوام
تورا دوست دارم
از هر جبری میگذرم برای آغوشت
اما
دستهای تو باز نمیشوند
در خود یخ میزنم
در خود میمیرم
در یخبندان جبر تو
از دل من
جوانه ای به نام تو
چشم به جهان می گشاید
جهان هم رنگ چشمانت سبز میشود
تو شاد میگردی
ومردن من بهانه خوشحالی ات میشود.
(نادراحدزاده)
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
تیر مژگان گر نشیند بر چراغ عافیت
شعله ها از دل براید عشق این معیار توست
شرحِ حال عاشقی را بیش و کم فهمیده ام
تحفه ناچیز جان دادن کم از بسیار توست
ناله هایم را به ساکت بودن عودت داده ای
ورد ساکت ماندن من نطق طوطی وار توست
نه به وصلت میرسانی نه به آرامش عجب
مذهبت برباد این جان روزه شک دار توست؟.
بداهه، احدزاده
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
جرعه ای دیدار چشمان را که کتمان میکنی
سرخی سیب نگاهت را چه پنهان میکنی
لاله می روید ز حُسن گونه هایت نازنین
ماه دی را در وجودم چون بهاران میکنی
عطر زلفت تا گلوی باد می گیرد به دست
اشک شوقی را نثار چشم باران میکنی
گرچه ترسا نیستی و شیخ صنعان نیستم
بس که بر حمدت نشستم دل مسلمان میکنی.
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
دلخوش به شمع بوده ای بر رازهای دهر؟؟ خورشید لازم است بتابد میان شب. (✍نادراحدزاده)
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی
برچسب:
نویسنده: نیکی فراهانی